دوست گرامی! برای خواندن نوشته‌های ناچیز این کمترین، لطفا به آدرس پایین بروید.

www.adamekhoshoonat.wordpress.com

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

کُوْچ‌سِرفینگ چیست و چه می‌کند؟

اینترنت از خیلی بابت‌ها، موجودی خُجسته و مبارک است. اگر بیشتر پدیده‌های دوران مدرن، از نگاه بعضی منتقدین فقط به سرعتِ ارتباطات و حمل و نقل و راحتی‌ی بیشترِ بشرِ برخوردار معطوف بوده‌اند، اینترنت اما، توانسته کیفیت والایی از ارتباطات تازه را به‌وجود آورد که ما را به کهکشانی متفاوت از کهکشان‌های ارتباطی‌ی پیشین وارد کرده‌است.

شاید همه متوجه شده‌باشند که به‌کمک اینترنت، رابطه‌ی یک‌سویه‌ی رسانه‌ها با مخاطب، دگرگون شده. و از طرف دیگر عدالت اطلاعاتی در حال شکل‌گیری است. امروزه،  صدای بی‌صدایان در انبوهه‌‌ی پرهیاهوی رسانه‌های پرقدرت و پرسر وصدا، می‌تواند شنیده‌شود؛ هر چند ضعیف، اما بالاخره شنیده می‌شود. دموکراسی‌ی اطلاعاتی در حال شکل گیری است. شعار سازمان ملل که روزگاری «جهانی بیاندیش، امّا محلیّ عمل‌کن» بود،‌ امروزه جانشین تازه‌ای یافته:‌‌‌‌ «محلّی بیاندیش، جهانی عمل‌کن». یعنی سازمان ملل می‌گفت مانند یک انسان، به‌دور از تعصبات نژادی و جنسیتی و طبقاتی و ملی و قومی فکر کن و با این آرمان به حل مشکلات بومی‌ی خود بپرداز. اما فعالان اینترنتی بدون ردّ این شعار، راه تازه‌تری را در پیش مردم گذاشتند: در محل بیاندیش، امّا برای عمل، از همه‌ی دنیا کمک بگیر و نیروها را در همه‌ی دنیا بسیج کن! این جهانی عمل کردن، به‌کمک اینترنت است که «شدنی» شده. همین دنیای اینترنت است که در برابر قطب‌های جهانی‌ی قدرت، که دنیا را در بیشتر مواقع بین خود تقسیم می‌کنند، نیروی تازه‌ای را به‌نام «قدرت افکار عمومی‌ی جهانی» علم می‌کند تا جلوی یکه‌تازی‌های‌شان را بگیرد. همین اینترنت است که خریداران دنیای سرمایه‌داری را آن‌چنان توان‌مند می‌کند‌ که می‌توانند بخشی از اراده‌ی خود را به صاحبان صنایع تحمیل کنند و مانع حاکمیت بی‌رقیب منافع سرمایه برسیاست‌های تولیدی‌ و خدماتی شوند. داستان «پوشاک پاک» راوی‌ی همین اراد‌ه‌ی تحمیلی است که کارخانه‌جاتِ پوشاک را به رقابت بر سر چسباندن برچسب «پوشاک پاک از استثمار زنان و کودکان فقیرِ ملت‌های فقیر» وادار کرده‌است.

این‌همه، از صدقه‌سر ساختار نسبتاً منتشر و پراکنده و توزیع گسترده‌ی اینترنت است؛ از صدقه‌سر قدرت وبلاگ‌نویسی و آن نوع از شبکه‌های اجتماعی‌‌ی سازنده و غیرسودجو است که در خدمت صاحبان نظر و فکر و ابتکاری قرار گرفته‌اند، کسانی که در همیشه‌ی تاریخ، دست‌شان کوتاه‌بوده و خرمای‌شان بر نخیل! اندیش‌مندانی معتقدند که قدرت واقعی، در داشتن اطلاعات‌ است. قدرت متمرکز، خواه ناخواه در نهایت، ناکارآمد و فسادمند است، امّا این قدرت منتشر و پراکنده است که می‌تواند تا حد امکان، قدمی برای حل واقعی‌ی بعضی مشکلات بشر و رضایت و سعادت نسبی‌ی او بردارد. اینترنت تجسم همان قدرت منتشر است، هر چند که تاسیس آن از سوی قدرت متمرکز انجام گرفته، امّا کم‌کم ساختاری در آن به‌وجود آمده که فرمان را از دست قدرت بزرگ یا قدرت‌های بزرگ بیرون آورده است. الآنه اگر قدرت‌های بزرگ هم بخواهند این غول بزرگ را دوباره به شیشه‌اش برگردانند، شاید نتوانند. و این است راز اصلی‌ی قدرت پراکنده‌ی همه‌جایی‌ی اینترنت!

از میان کارهای پر سر و صدای عجیبی که اینترنت در جهان مجازی انجام داده و بر روی جهان واقعی تاثیر گذاشته، یکی همین ویکی پدیا است که خیلی از ما با آن آشناییم. کار این سایت عظیم، آن‌چنان بوده که دانش‌نامه‌ی پرسابقه‌ی بریتانیکا، دیگر متن کاغذی منتشر نمی‌کند و باقی‌ی دانش‌نامه‌ها هم به متن مجازی رو آورده‌اند. آن‌طور که این نگارنده‌ی کمترین خبر دارد، تعداد کل مقاله‌‌ها در 36 جلد بریتانیکا، 11هزار مقاله بوده،  اما امروزه در سال 2014 (1393 خورشیدی)، ویکی‌پدیا 4 میلیون و چهارصدهزار مقاله‌ی‌ انگلیسی و 380هزار مقاله‌ی فارسی دارد. متخصصانی در مورد میزان درستی یا نادرستی‌ی علمی‌ی مقالات این سایت، چندوچون‌هایی قابل شنیدن داشته‌اند که برای کاری به این عظمت، طبیعی است، و چون این طرح بزرگ در شروع کار است،‌ می‌توان امید بست که در آینده، این کاستی‌های احتمالی راه‌حل‌های خود را پیداکنند.

از امکان‌های بزرگ و ارزش‌مند اینترنت، تاسیس سایت‌هایی خدماتی و رفاهی در سپهر مجازی است که کار اجرایی انجام می‌دهند و این در جایی است که نا‌کارآمدی‌های قدرت‌های متمرکز کوچک و بزرگ محلّی و ملّی و ابرقدرت‌ها در کمک‌رسانی به نیازمندان بر همه آشکار شده‌است. این قدرت‌ها ناکارآمد، فاسد،‌ پرهزینه و در بیشتر موارد نسبت به دل‌سوزانِ بی‌ادعا، کم‌لطف یا بی‌رحم بوده‌اند. پس شاید نتوان به ضریح‌شان دخیل امیدی بست. امّا اینترنت به‌عنوان نمونه، فضایی فراهم کرده به‌نام WWW.KIVA.ORG  که به تو امکان می‌دهد حتّی بتوانی 25 دلار ناچیز پس‌اندازت را به زنی کارآفرین در نپال، قرض بدهی. زنی که به امید روزی‌ای بهتر و روزهایی سعادت‌مندتر، در جستجوی‌ی سرمایه‌ی کوچکی است که این 25 دلار ها بر روی هم می‌سازند. تو مثلا در ترکیه‌ای و او در نپال. او نیازمند خرده وام است و بانک‌ها هم فقط به کسی پول می‌دهند که به اصطلاح ما، دم‌کلفت باشد و ضامن مالی داشته‌باشد یا به جایی وصل باشد و پارتی‌ای داشته‌باشد. اگر این‌ها را نداشته‌باشی، باید در چرخه‌ی فقر، مثل همستر و موش آن‌قدر بچرخی تا فرصت دوروزه‌ات در جهنم فقر تمام‌شود. زن کوه‌نشین نپالی هیچ‌کدام این‌ها را ندارد. اینترنت در سایت دیگری به تو کمک می‌کند تا کسی را پیداکنی که برای درمان فرزند بیمارت، به تو پول می‌رساند.

                                                              

 اینترنت در بعضی جاهای هند، از ریل راه‌‌آهن به عنوان خط انتقال داده‌ها برای روستایی‌ هندی استفاده می‌کند تا آن‌ها هم بتوانند در کافه‌های اینترنتی‌ی رایگانِ لبِ خط، همراه با بقیه‌ی اعضای تعاونی‌ی تولید، بر اساس آخرین داده‌های بازار کشاورزی و پیش‌بینی‌های هواشناسی، به برنامه‌ریزی‌ی کشت بنشینند.

بازهم اینترنت است که با سایت ویکی‌لیکس‌اش، درست یا غلط، راست یا دروغ، آب در خواب‌گه مورچه‌گان و موریانه‌ها و ماران و ملخ‌ها ریخته‌است. هم‌نوایی‌ی ارکستر بزرگِ قدرت‌ها را کمی به‌هم‌زده و آنان را در همه‌ی دنیا وادار کرده تا توضیحی برای رفتارهای پنهان‌شان در پیشگاه «قدرت نوزادِ افکار عمومی» بدهند.

امّا اینترنت ازین دست میوه‌های مبارک باز هم دارد: یکی از آن‌ها فضایی است به‌نام کُوْچ سِرفینگ.

(WWW.COUCHSURFING.ORG).

                                                        

کُوْچ یعنی کاناپه‌ای که می‌توان روی‌اش نشست و دراز کشید و حتّی خوابید. سرفینگ یعنی موج سواری، و به تعبیر اینترنتی،‌ گشت‌زنی‌ در اینترنت است و در این سایت یعنی گشت‌زنی در پهنه‌ی زمین. اعضای جدی‌ی این سایت که به تعبیر بسیار درست و زیبای یکی از اعضای فرهیخته‌ی آن در پروفایل خود، «درویشان خانه‌به‌دوش غیر‌دینی (و البته نه هرگز ضد‌دینی)ی دنیای مدرن‌اند»، طبعاً به دنبال دنیایی صلح‌آمیزتر و آشتی‌جوترند. به دنبال رضایت نسبی‌ی بیشتری برای خود و تعداد هرچه بیشتری از موجودات زنده (اعم از انسان‌ها و جانوران و گیاهان) هستند که هیچ قدرت ملی و جهانی تابه‌حال نه توانسته برای کسی فراهم کند و نه در فکر آن است. هر چند که قدرت‌ها، هزاران پیمان و قرارداد و سمینار و سازمان کوچک و بزرگ ملی و بین‌المللی‌ی پرهزینه و هزاران جنگ و صلح داخلی و خارجی برای برقراری آن راه می‌اندازند، امّا نتیجه: فقط زیادکردن درد و رنج من و تو و باقی‌ی بشر و طبیعت زنده و مرده.

                                          

بله، درویشان کوچ سرفینگ (یا سی. اس.) در جستجوی میزبانی برای شب‌مانی در این یا آن‌گوشه‌ی دنیا از اینترنت استفاده‌ی بهینه می‌کنند، با اینترنت فقط چت نمی‌کنند، یا اصلا چت نمی‌کنند، اصلا لایک نمی‌کنند و یا کمتر لایک می‌کنند. میزبان‌شان را از راه اینترنت و با بهترین راه‌های موجود برای ایمنی‌ (مثل ضمانت‌های اخلاقی‌ی متقابل و معرفی‌نامه‌‌های مثبتِ پرتعدادِ میزبانان و مهمانان دیگر) انتخاب می‌کنند –هر چند امکان خطای خیلی کمی هم می‌تواند در این وسط وجود  داشته باشد. زمان سفر را با او هماهنگ می‌کنند، پای پیاده، با کامیون، با دوچرخه،‌ با کشتی، قطار، ماشین، هواپیما یا هر وسیله‌ی دیگری، با خریدن بلیت یا به شکل صلواتی و رایگان (HitchHiking)، خود را به میزبان‌شان در نقطه‌ی دیگری از دنیا می‌رسانند و در لحظاتی، زندگی‌ی خود را با او شریک می‌شوند. ممکن‌است در کاناپه‌، یا اتاق‌خواب‌اش بخوابند یا نخوابند، و حتیّ با او هم‌غذا بشوند یا نشوند. امّا حتما از او یاد می‌گیرند، به او یاد می‌دهند و چیزی را که به‌هردوی‌شان لذت می‌بخشد، بر سر سفره‌ای مشترک با میزبان‌شان شریک می‌شوند و بدین‌گونه، جویبارهای باریک و ناچیز صلح و آشتی و سازندگی و برادری و خواهری را از سرچشمه‌ی تفاهم و هم‌دلی با دیگری، جاری می‌کنند تا ضمن غوطه‌خوردن در احساس لذت و رضایت خود، شاید با پیوستن به سایر جویبارها، در آینده به اقیانوس آرامشی برسند که تابه‌حال تجربه‌اش نکرده‌باشند و هیچ قدرتی هم به‌فکر ایجاد آن نیست.

                         

                                                               

هزینه‌های این تجربه، معمولا به‌خاطر ذات‌خود، خیلی کمتر از سفرهای توریستی‌ی معمولی است. ممکن است «کوچ سرفرِ» جدّی، به شهری یا روستایی برود و اصلا سری به جاذبه‌های توریستی‌ی معمولی‌ای نزند که همه‌ی توریست‌های رسمی معمولا به‌سراغ‌شان می‌روند. اما در کار روزانه و تجربه‌ی یک روز زندگی‌ی واقعی به سبک یک آدم بومی‌ی همان شهر یا روستا شریک شود و از این تجربه لذتی را ببرد که هیچ انسانی نخواهد توانست با پول آن را بخرد. کوچ سرفر جدی مثل هر درویش واقعی، خود را برای روبروشدن با ماجراهای پیش‌بینی نشده هم آماده می‌کند. آماده است تا در جای لوکسی نخوابد. غذای لوکس و متنوع نخورد، امّا در جستجوی راهی برای انتقال حس آدمیت به «خود» و «دیگری» است. همان «دیگری»ای که در همه‌ی جماعات انسانی می‌تواند به‌عنوان دشمن، حیوان و چیزی که برای دنیای ما اضافی است تلقّی شود. این است کارکرد نهایی‌ی‌ پدیده‌ای به‌نام «کُوْچ سرفینگ واقعی».

کوچ‌سرفرها در شهرهای‌ نزدیک خودشان هم، دورهم جمع می‌شوند و این کار را «دورهمی» اسم می‌گذارند. این دورهمی‌ها یا رویدادها (EVENTها) هر موضوعی می‌توانند داشته‌باشند. ممکن است شرکت‌کننده در این همایش‌ها، اصلا امکان سفر یا تجربه‌ی کوچ سرفینگی نداشته‌باشد، امّا دوست‌دار تجربه‌ی سفر دیگران باشد و گوش و دلی برای شنیدن داشته‌باشد. حاضرین می‌توانند در این همایش، از موضوع مشترکی لذت ببرند که از شعرخوانی تا یاد‌گرفتن یک هنر یا مرور یک تجربه‌ی خاص، یا بحثی آشکار و علنی در مورد یک موضوع بهداشتی،‌ اجتماعی یا محیط‌زیستی یا آموزشی متفاوت باشد. خودشان هستند که موضوع را می‌توانند پیشنهاد کنند و علاقه‌مندان به موضوع، آزادانه به همایش بپیوندند.  در هرصورت این عرصه، میدانی می‌شود برای درک و تفاهم انسان‌های اتمیزه و منفردشده از سوی عوامل بیرونی‌ی تحمیلی‌ای که مانند خوره، ترس و بدبینی و عدم اتکا به نفس و بی‌اعتمادی به دیگری و انزواجویی در زندگی را به جان فرد می‌اندازند.  

این است پدیده‌ی مبارک کوچ‌سرفینگ که یکی از پیام‌آوران صلح‌جهانی، بهبود وضع مرارت‌بار بشر کنونی، رضایت  و فلاح نسبی‌ی او و سلامت محیطزیست‌ خاکی‌اش می‌تواند باشد.                                                                            

                               

غلامعلی کشانی، 15 فروردین 1393

 KESHANIGH@GMAIL.COM   و WWW.ADAMEKHOSHOONAT.WORDPRESS.COM

 

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

کُوْچ‌سِرفینگ چیست و چه می‌کند؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هر ساله 10 زبان می‌میرند

عکس

فقط یک لحظه فكر كن  آخرین نفری هستی كه به فارسی صحبت می‌كنی[1]. هیچ آدم دیگری به زبان تو صحبت نمی‌كند. فایده‌ای هم ندارد كه زبان فارسی را به بچه‌هایت یاد دهی، چون درآینده هیچ كسی با آن‌ها به آن زبان صحبت نخواهد كرد. تصور كن شكست و زیانی را كه حس خواهی كرد. تمامی مفاهیم ترجمه‌ناپذیر زبان فارسی-مثل خروس بی‌محل، شل كن-سفت‌كن، پشه لگدش زده-[2] از زبآن‌ها ناپدید می‌شوند. دیگر كسی باز هم «اتل متل توتوله» یا «لالالا گل پونه» نخواهد خواند[3]. تمامی آن سرنخ‌های تیزبینانه‌ی تاریخ، فرهنگ و حافظه‌ی جمعی همگی محو می‌شوند.

در حدود 6000 زبان زنده در دنیا وجود دارد –و حداقل نیمی از آن‌ها در خطر جدی‌اند. در هر بخشی از دنیا،  زبآن‌ها دارند ناپدید می‌شوند. در حقیقت، دانشمندی گفته‌است خطر نابودی زبآن‌ها بزرگ‌تر و بیش‌تر از خطر نابودی پرندگان و پستانداران است. استاد استیو ساترلند از دانشگاه ا َنجلیای شرقی محاسبه كرده‌است كه در 500 سال گذشته 4.5 درصد زبان‌ها نابود  شده‌‌اند –این آمار را با 1.3 درصد پرندگان و 1.9 درصد پستانداران می‌توان مقایسه كرد.1

در حدود 300 زبان بیش از یک میلیون سخنگو دارند. این‌ها زبان‌های سالم و لطمه نخورده هستند –چینی ِ ماندارین، انگلیسی و اسپانیایی از همه بیش‌تر صحبت می‌شود. ده زبان عمده‌ی دنیا، زبان‌های مادری ِ نیمی ِ از جمعیت دنیا هستند. اما میانه‌ی آماری سخن‌گویان زبآن‌ها در جهان، فقط 6000 نفر است نه بیش‌تر – بنابراین نیمی از زبان‌های جهان، 6000 نفر (یا كمتر از آن) سخنگو دارند.2

زبآن‌ها، مانند بسیاری دیگر از شكل‌های بیانی بشری، می‌آیند و می‌روند و برای هزاران مورد از این زبآن‌ها دقیقاً همین اتفاق رخ داده، بدون اینكه هیچ ردّی و نشان‌های از وجود خود باقی گذاشته باشند. فقط تعداد انگشت شماری زبان – مثل زبان باسك، یونانی، عبری، لاتین– بیش از 2000 سال عمر كرده‌‌اند. اما بنظر می‌رسد كه سرعت ناپدیدی‌شان هر روز بیش‌تر می‌شود. یونسكو مدعی است كه میزان نابودی زبآن‌ها اینک به 10 زبان در سال رسیده‌است.

پایگاه اطلاعاتی Ethnologue (یا قوم نگار) كه اطلاعات تمامی زبان‌های موجود دنیا را دارد3، مدعی است 417 زبان آن‌قدر کم سخن‌گو هستند كه بتوان گفت در مراحل پایانی نابودی‌اند. لحظه‌ای خود را بجای این‌ها بگذارید: تنها سخنگوی زنده‌ی زبان «لو» در كامرون، تنها سخن‌سرای بازمانده‌ی زبان كلاماث در ایالت اورگون آمریكا، تک و توک آدم‌هایی كه هنوز به زبان «سامی پیته» در سوئد و نروژ سخن می‌گویند. بسیار خوب! چه حسی به شما دست می‌دهد؟

در دوران گذشته، زبآن‌ها در مناطق منزوی ِ كوچک شكوفا می‌شدند، اما این روزها كم آدمی پیدا می‌شود كه در تماس مرتب با سایر مردم دنیا نباشد. توانایی سخن گفتن به زبان بین‌المللی شناخته  شده‌‌ای مثل فرانسه، ‌انگلیسی، آلمانی امتیاز آشكاری برای مردمی است كه در پی بیش‌ترین فایده و سود از فرصت‌هایی هستند كه تماس برایشان به ارمغان می‌آورد. درنتیجه، مردم ممكن است نفهمند كه كودكان‌شان در حال یادگیری زبان مادری ِ خود نیستند.

زبآن‌ها ممكن است از طریق مهاجرت از بین بروند، در مواردی كه افراد از جماعات كوچک روستایی به مراكز شهری نقل مكان می‌كنند، یا وقتی محیط زیست یک جماعت به سبب كندوكاو نفتی یا چوب جنگلی نابود می‌شود. بلاهای طبیعی نیز می‌توانند جمعیت‌ها و همراه با آنان، ‌زبانشان را محو كند –مثل سخن‌گویان زبان پائولوهی در مالوكوی ِ اندونزی كه تمامی‌شان در نتیجه‌ی زلزله و سونامی كشته شدند و فقط 50 نفرشان باقی ماندند.4

دولت‌ها نیز برای پاسخ‌دهی به مسئله‌ی نابودی زبآن‌ها توجیهی برای خود دارند. نیاز پذیرفته  شده‌‌ی كشورها به تثبیت «زبان‌های رسمی» كه كشور با آن بچه‌‌ها را آموزش دهد، امور سیاسی‌اش را اداره كند و كار و كسب‌اش را انجام دهد، تأثیری فاجعه بار بر روی بسیاری از زبان‌های كوچک داشته‌است. تا دهه‌ی 1970 بومیان آبورجین استرالیا اجازه نداشتند به زبان‌های خودشان سخن بگویند. زبان‌هایی كه زمانی از 400 تا بیش‌تر بودند، اكنون به قول اطلس زبان‌های در خطر ناپدیدی در دنیا، فقط در حدود 25 زبان آبورجین هنوز در دهان مردم بومی استرالیا جاری می‌شود.

وقتی زبانی محو می‌شود، چه چیزی از دست می‌رود؟ هستند كسانی كه می‌گویند نابودی و محو زبآن‌ها، صرفاً نشانه‌ای است از تكامل تدریجی گونه‌های بشری، در دنیایی كه ارتباطات را تشویق می‌كنند و یكنواخت سازی فزاینده، فقط تأثیر فرعی و جانبی تكامل است و نه چیزی بدتر. معلوم است كه اگر همه‌ی مردم دنیا به‌یک زبان واحد سخن می‌گفتند مزایای بسیار بزرگی بدست می‌آمد – در بعضی صنایع هم پیش از این در دنیا به‌یک زبان سخن گفته‌اند، مثلاً با رسمیت زبان انگلیسی به عنوان زبان اجباری میان خلبانان و مأموران برج كنترل فرودگاه‌ها. اما معلوم است كه مسایل بسیار بسیار بیش‌تری در مقایسه با صـِــرف راحتی ارتباط وجود دارد. وقتی زبآن‌ها از بین می‌روند، تمامی شیوه‌های زندگی و مجموعه‌هایی از دانش ممكن است همراه با آنان از میان برود. مناسک پیچیده‌ی مذهبی و اجتماعی ناپدید می‌شوند، تاریخ‌های شفاهی از طریق تكرار نشدن می‌میرند. اطلاعاتی كه در طی نسل‌ها در مورد گیاهان، جانوران و محیط‌زیست‌ها بدست آمده‌اند، به نسل‌های بعدی منتقل نمی‌شوند. و غنای نعمت انحصاری بشر، یعنی سخن گفتن در مورد آنچه كه در اطراف‌مان می‌بینیم، هر چه بیش‌تر كم رنگ‌تر و ضعیف‌تر می‌شود.

به بیان ساده‌تر،‌ زبان چیزی را در مورد واقعیت، در مورد موقعیت‌ها در جهان شرح می‌دهد «آنی رائوهی‌هی»، معلم مائوری[4] جزیره‌ی شمالی در زلاندنو این بحث را جمع‌بندی می‌كند. اگر بزرگ شوی اما به زبان خودت سخن نگویی، نخواهی دانست كه چه كسی هستی.»5

                                                                               

همین نیاز به احساس هویت و پیوستن به گذشته‌ی فرد عامل مهمی است در احیای زبان مائوری (زبان جمعیت بومی زلاندنو) است و پیش از ورود مهاجران اروپایی زبان غالب آنجا بوده‌است، اما تا اوایل قرن بیستم، كودكان در صورت سخن گفتن به آن زبان در مدرسه تنبیه می‌شدند و مدارس معدودی آن زبان را تدریس می‌كردند. تا دهه‌ی 1980، كمتر از 20 درصد مائوری‌ها به اندازه‌ی كافی زبان خود را بلد بودند كه بشود به آن‌ها سخن گوی بومی گفت، و بسیاری از افراد شهرنشین  شده‌‌ی مائوری اصلاً تماسی با زبان و فرهنگ خود نداشتند6. اما امروز یک نفر از هر 4 نفر در زلاندنو به مائوری سخن می‌گوید و در حدود 40 درصد پیش‌دبستانی‌های مائوری در مدارس تمام مائوری ثبت نام می‌كنند. مائوری زبان رسمی نیز هست.

زبانی را كه مرده به حساب می‌آید حتی ممكن است بتوان به زبانی شكوفا و پویا تبدیلش كرد. زبان عبری در حدود 200 میلادی به عنوان زبان گفتگوی روزانه، كنار گذاشته شد، اما به عنوان «زبانی مقدس» یهودیان به‌استفاده از آن ادامه دادند. در اواخر قرن 19، جنبشی احیاگر به رهبری الیازار بن یهودا یک‌بار دیگر، تبدیل عبری به عنوان زبان گفتگوی روزمره را به عنوان هدف خود در نظر گرفت تا زبانی مشترک باشد برای همه‌ی یهودیان. زبان تازه، عامل كلیدی جنبش صهیونیزم شد، به‌طوری كه وقتی یهودیان به وطن‌شان برگشتند، زبان مشتركی داشتند. بن یهودا هزاران واژه‌ی تازه اختراع كرد و پیشگام كاربرد عبری در خانه و مدرسه بود. اكنون بیش از 5 میلیون نفر به عبری سخن می‌گویند، جمعیتی که 81 درصد جمعیت اسرائیل‌اند.

به نظر می‌رسد دنیا می‌تواند در حال آغاز به درک آن چیزی باشد كه قرار است در آستانه‌ی از دست داد‌نش باشد. یونسكو فعالانه در حال ارتقاء چند زبانگی است و لازم می‌بیند جنبه‌های ناپیدا و معنوی فرهنگ‌ها را در كنار یادمان‌های سنتی‌تر و پارك‌های ملی حفظ كند. جوزف پات، رئیس بخش زبان‌های یونسكو، از ضرورت «سه زبانگی»8 سخن گفته‌است –همگی ما باید بتوانیم به زبان مادری‌مان، به زبانی «همسایه» و زبانی بین‌المللی حرف بزنیم. حتی آموختن زبانی تهدید  شده‌ در مدارس، می‌تواند سامانه‌ای نجات‌بخش خلق ‌كند.[5]

                                                                                 عکس

برای زبان‌هایی كه فقط تعداد انگشت شماری به آن‌ها سخن می‌گویند ممكن است بسیار دیر  شده‌ باشد. در مواردی این سخنگویان سالمندند، با زبان مادری‌شان خیلی كم صحبت می‌كنند و بسیاری از واژگانی را كه زمانی بكار می‌بردند، اكنون فراموش كرده‌اند. اما بنظر می‌رسد كه سرانجام ارزش این زبآن‌ها در حال شناسایی شدن است، و این نخستین گام در راه جلوگیری از اوج فاجعه‌است.


[1]– در متن اصلی كتاب: به انگليسی صحبت می‌كنی. 

[2] – در متن اصلي ِ كتاب به این شکل آمده‌است. مترجم معادل فارسي اين‌ها را نياورده‌است.

A stiff upper lip , A stitch in time, a new york minute.

[3] – در متن اصلي: «ring-a-ring o’roses» or «baa baa black sheep» (م.)

[4] –  Maori: زبان بوميان زلاندنو.

[5] – يادداشت مترجم: باوجود دقت نظر كارشناسانه در اين پيشنهاد و توصيه، عملی بودن يا غيرعملی بودن آن، در وضعیت سنگين و پرفشاری كه هم اكنون در حال گذر است، مسئله‌ای‌است ديگر: با حاكميت الگوی مصرف آمريكايي و غربي يا به عبارت ديگر حاكميت كيش مصرف بر رفتار تك تك عاملان صحنه‌ی اقتصاد خرد و كلان و توليد انبوه و حتیّ توليد دستی، میزان استقبال از اين پيشنهاد، كاملاً به زير سوال می‌رود. پرسش اين است كه رعايت‌كنندگان اين پيش‌نهاد چگونه خواهند توانست در برابر فشار سيل دائمی ِ مصرف، و فشارهای فرعی‌ ناشی از کیش مصرف مقاومت كنند و زبانی را كه ديگر مورد مصرفی اقتصادی ندارد، دوباره بر سر زبان خود و خانواده‌شان بياندازند؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

مخملباف و مدرسه‌اش

آموزش و پرورش دغدغه و دل‌نگرانی‌ی بزرگ‌تر‌ها در همه‌ی طول تاریخ خانواده‌ی بشری است. این که بچه‌‌ی‌مان حداقل از خودمان بدتر نشود یا بهتر از ما شود، آرزوی همه‌ی بزرگ‌تر هاست.  از طرف دیگر، تا آن‌جایی که اهل دانش به ما خبر داده‌اند، به‌نظر می‌آید مغز انسان، از نظر ظرفیت رشد و یادگیری‌ و توانایی تصمیم‌گیری خیلی معرکه است و تا حدودی با اندازه‌های قابل فهم ما می‌شود گفت ظرفیتش بی‌نهایت است. ظاهرا به‌گفته‌ی روان‌شناسان و عصب‌شناسان، ما آدم‌ها در واقع مغزهای‌مان را هدر می‌دهیم و تلف می‌کنیم. یعنی بخش خیلی بزرگ آن ظرفیت را بیکار می‌گذاریم و تقریبا همان طور که «اوس کریم» آن را به ما تحویل داده، همان‌طور هم دست نخورده تحویل  خاک می‌دهیم‌اش.

آن‌طور که بعضی از خبره‌گان ساختارشکن دانشِ آموزش و پرورش مدعی شده‌اند، آموزش و پرورش رسمی و مدرنی که بیشتر دولت‌ها برای تامین نیروی‌ی انسانی‌ی لازم برای راه‌انداختن و حفظ و دوام دولت‌ها راه انداخته‌اند، بیشتر به تباهی نسل‌ها و تربیت انسان خدمت‌گزار به دولت مستقر کمک می‌کند و استعدادکُش است.

بعضی از معترضین به‌ نظام‌های آموزش و پرورش رسمی،‌ مانند پائولو فریر، ایوان ایلیچ، رابیندرانات تاگور، و گاندی، تلاش کرده‌اند روش‌های آموزش و پرورشی‌ی جای‌گزینی را بنیاد کنند که بتواند انسان مفید‌تری را تحویل بدهد. انسانی که خوش‌تر فکر کند، خلاق‌تر باشد، عاطفه‌ورز‌تر باشد، معنوی‌تر باشد، مفیدتر باشد، کمتر ایدئولوژیک باشد، با کارِ دستی بیگانه نباشد و هماهنگی و یگانگی‌ی بیشتری با خود، همسایگان و طبیعت داشته‌باشد.

                  عکس                    عکس   

                                     فریر                                                                                        ایلیچ

                            عکس                      عکس      

                                                   تاگور                                                                             گاندی

یکی از این معترضین، «محسن مخملباف» فیلم‌سازِ مولفِ مطرحِ ایران و جهان است. او آدمی است خودساخته و خودآموخته. آدمی که همه چیز را از صفر شروع کرده و بارها و بارها جرات دیگرشدن و بهترشدن را داشته‌است.

خوشبختانه او تلاش کرده است تا فکرش را عمل کند. از رابیندرانات تاگور و مدرسه‌ی سانتینی‌کِ‌تانِ او الگو گرفته است و مدرسه‌ای کوچک برای خانواده‌ی کوچک خود و چند نفر دیگر ساخته‌است که بیشتر از مدرسه‌ی فیلم‌سازی، به مدرسه‌ی زندگی شبیه‌ است. کار عملی در کنار کار پژوهشی به معنای واقعی‌ی کلمه و کار نظری. همان که گاندی هم می‌گفت: دست ورزی همگام با مغزورزی.

محصولاتِ در حال رشد مدرسه‌اش در جلوی چشم همگان‌اند. از همسرش گرفته تا سه فرزندش. به قول خودش، نمی‌داند آیا فرصت رشد کافی برای استعدادهای این شاگردان فراهم شد یا نه؟ آیا می‌شد بهتر از این‌ها عمل کرد یا نه؟ امّا به هر صورت، او جرات کرده و دست به عمل زده و کاری کرده کارستان که تمام فکر و ذکرش را تا مدت‌ها اشغال کرده و در آخر هم  نتیجه بخشیده.

دانش‌آموخته‌گان مدرسه‌ی مخملباف: اول از همه خود آقای مخملباف و…

 

                                            عکس 

                                                                                                   محسن

                               عکس    

                                                                                       مرضیه

                                 عکس 

                                                                                          سمیرا                                                                             

                                                           

                                                         عکس 

                                                                                                    میثم

 

                       

                     عکس

                                                           حنا

مخملباف با این تجربه‌ی ناب و جسورانه، به‌عنوان یکی از شاخص‌ترین مربیان ایرانی در کنار معلمان بزرگی مثل جبار باغچه‌بان و صمد بهرنگی‌ی معلم قرار می‌گیرد و نام خود را به عنوان یک «صاحب عمل» در مقابل هزاران «صاحب نظر» آموزش و پرورش در همه‌ی جهان ثبت می کند. صاحب نظرانی که ممکن است درمورد فلسفه‌ی این یا آن نظام تربیتی‌ی موهوم، یا واقعی، ایدئولوژیک یا لیبرال، هزاران صفحه داد سخن بدهند ، امّا از باز کردن یک گره‌ِ واقعی از مشکلات آموزشی و پرورشی مردم عاجز باشند.

او خوب یا بد، به آن‌چه که باور داشت، عمل کرد و منتظر نماند تا جهان تغییر کند و او از مزایای تغییر، سود خود را ببرد. خطر کرد و مایه‌های رشد و نمو خانواده‌ی خود را از تباهی نجات داد. در وقت‌شان سال‌ها صرفه جویی کرد تا در کلاس‌های کسالت‌آور مدرسه‌ی رسمی، به خاطر آموزشی مشکوک و خیلی ناچیز به هدر نرود.

جمعه شبِ این هفته (ساعت  21، چهارم بهمن 1392)، تلویزیون بی‌بی‌سی در برنامه‌ی آپارات، مستندی را به نام «بابا فیلم دارد» ، ساخته‌ی حسن صلح‌جو، به نمایش گذاشت که شرح حال مفیدی از جریان مدرسه‌ی فیلم سازی‌ی مخملباف برای خانواده‌اش و چند نفر شاگرد دیگر بود.

این فیلم را باید در تمام دانشگاه‌های سراسر جهان به نمایش گذاشت، در همه‌ی خانه‌ها برای همه نشان داد. در همه‌ی مدارس بارها و بارها تماشا کرد تا همه‌گان در مورد چرایی و چگونه‌گی‌ی جریان فعلی درس و مشق دوبار فکر کنند، تا جرقه‌های طرحی نو برای خلق آموزش و پرورشی نو زده شود و همه‌گان برای اجرای آن آستین بالا بزنند و قدم‌هایی کوچک، اما مهم بردارند.

سازنده ی این فیلم قوی، حسن صلح‌جو، شایسته‌ی دست مریزادی است که برای خلق اثری هنری و هم‌زمان آموزشی باید به او گفته‌شود.  

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

تغییر آدرس این وبلاگ

لطفا برای خواندن نوشته های بعدی‌ی این وبلاگ به آدرس زیر بروید:

http://adamekhoshoonat.wordpress.com

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

چرا باز هم گاندی؟!

باز هم از گاندی سخن می‌گوییم ، اما چرا؟ آیا هنوز هم نیازی به او هست؟

65 سال از ترور او در سال 1948 می‌گذرد. تقریبا بسیاری از تصوراتی که او در مورد هند آرمانی‌ی خویش داشت، نقش برآب شده است. هند اکنون حاکمانی بظاهر تماما هندی دارد و هر گونه دخالت رسمی دولت انگلیس در امور آن، ظاهرا با پاسخ دندان شکن دیپلماتیک مقامات هندی روبرو می‌شود. پس هند بظاهر استقلال دارد و بیگانگان را بیرون ریخته است، یا به تعبیری محترمانه‌تر، عذرشان را خواسته‌است. پس باید دوران خوشی را بگذراند. اما واقعیت چنین نیست. اکنون همه می‌دانیم شاید زاغه نشینانی بیشتر از کل جمعیت هند در سال 1948، در اطراف شهر ها و خیابان‌های شهرها در خیابان بدنیا می‌آیند و می‌خورند و می‌خوابند و دفع می‌کنند و می‌زیند و در همان جا نیز می‌میرند. یعنی فلاکت و سرافکندگی‌ی مطلق بشری!

او میان دزد هندی با انگلیسی فرقی نمی‌گذاشت. جریان امور را در آن زمان جنایت شهرنشینان برخوردار هندی و انگلیسی بر ضد خیل عظیم فقرای روستایی و شهری هند می‌دانست و در رویاهای خود هند را اقیانوسی می‌دید که با جزیره های بی‌شمار روستایی‌ی تقریبا خود-بسنده و مستقل خود، و با بازار‌های محلی‌ی پرجنب و جوش کوچک خود، شرافت و تلاش انسانی میلیون‌ها انسان را به نمایش می‌گذارد، نه این که مثلا 100 شهر بزرگ داشته‌باشد و موشک هوا کند و انقلاب سبز راه بیاندازد و برنج صادر کند و در عین همه‌ی این‌ها، میلیون‌ها موجود مفلوک سرافکنده‌ی ذلیل را در خود بپرورد.

این نگاه او پاسخی است دندان شکن به همه‌ی استقلال طلبان رویا پرور ملی و قومی در سراسر دنیای فعلی، که تا زمانی که عدم تمرکز ملی و محلی و استقلال لیبرالیستی‌ی واحد‌های کوچک مولد را نتوانسته باشند به مرحله‌ی اجرا درآورند ، یا حداقل در چشم اندازی واقعی و قطعی داشته باشند، هر گونه تلاش برای استقلال، تنها به عوض شدن ظاهر اربابان خدمت می‌کند؛ و این بار اربابی هم‌زبان حق‌شان را خوب‌تر می خورد و بس! واین تازه در صورتی است که هزینه ای بخاطر مقاومت حاکمیت متروپل به استقلال طلبان بار نشود. در این صورت، حکایت «مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!» مصداق پیدا می‌کند.

راهبرد عملیاتی‌ی گاندی، تبدیل هر روستا به پایگاه و دژ اقتصاد اتکا-به-خود و شجاعت اخلاقی‌ی منضبطی بود که اقتدار حاکم را، چه از نوع بیگانه، یا از نوع خودی و بومی‌ی آن، در صورتی که بر خلاف خواست‌های مردم عمل کند، خودبخود فلج سازد.

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با , , , , , | دیدگاهی بنویسید